درباره نویسنده

بهداد مبینی

متخصص بازاریابی دیجیتال و برندسازی
فهرست مطالب
مقالات مرتبط
4 دقیقه مطالعه

وقتی هژمونی رفتار سازمانی را شکل می‌دهد

هژمونی در سازمان hegemony

وقتی هژمونی رفتار سازمانی را شکل می‌دهد

یکی از مفاهیمی که مدتیه ذهنم رو درگیر کرده، برمی‌گرده به مفهومی که تحت عنوان «هژمونی (Hegemony)» مطرح شده.
البته به عنوان مفهومی برای فهم رفتار آدم‌ها در یک جمع انسانی، نه چیزی که پیرامون سیاست مطرح می‌شه.

اگر یک «سازمان» رو، فارغ از ساختار و چارت، به عنوان یک اجتماع زنده بهش نگاه کنیم، یه سری الگو داخلش دیده می‌شه. مثلا هیچکس صریح نمی‌گه که چه سوالی نباید پرسیده بشه، اما بعد از مدتی همه می‌دونن کدوم سوال‌ها رو نباید بپرسن یا کدوم سوال‌ها براشون دردسر درست می‌کنه.

یا این که بعضی انتخاب‌ها و تصمیم‌ها «غیرعاقلانه» یا «پرریسک» به نظر میان، بدون این که کسی دقیقا توضیح بده چرا یا کسی بپرسه که چرا.
معمولا این سوال نپرسیدن‌ها و به چالش نکشیدن‌ها، از تطبیق میاد نه از ترس.
آدم‌ها یاد می‌گیرن خودشون رو با فضا تنظیم کنن تا کار جلو بره، تنش درست نشه، یا انرژی‌شون هدر نره. اینجاست که هژمونی شکل می‌گیره. با این که اجباری درش نبوده و آدما صرفا طبق عادت، اون رو شکل می‌دن.

خیلی از رفتارهایی که بهشون می‌گیم محافظه‌کاری، بی‌تصمیمی یا حتی سکوت سازمانی، معمولا ناشی از بی‌کفایتی و ضعف فردی یا ترس نیستن، صرفا از تطبیق آدم‌ها با چارچوبی میان که کم‌کم «بدیهی» شده و یک هژمونی شکل گرفته و باعث شده انتخابشون از قبل قالب‌بندی بشه و سوال‌هاشون محدود بشه.

در یک هژمونی، چنین حرف‌هایی در سازمان زیاد شنیده می‌شه:
«اینجا همیشه همین طوری بوده»، «فعلا زمانش نیست»، «همه موافقن»، «شرایط اقتضا می‌کنه»، «الان اولویت‌های مهم‌تری داریم»، «اگه بخوای اینو تغییر بدی، کلی دپارتمان رو درگیر می‌کنی»، «بالاخره یه جایی باید کوتاه اومد».

حالا راه برخورد با این وضعیت چیه؟
به‌نظرم جوابش «کار فکری»ه.

کار فکری یعنی قبل از اینکه وارد راه‌حل بشیم، مکث کنیم و ببینیم چه چیزهایی بدون بحث پذیرفته شدن. یعنی بفهمیم کدوم فرض‌ها واقعا بر اساس تجربه و دیتا شکل گرفتن و کدوماشون فقط چون تکرار شدن، طبیعی به نظر میان.
کار فکری یعنی وقتی می‌گی «الان زمانش نیست»، از خودت بپرسی واقعا زمانش نیست یا هزینه‌ی گفتنش زیاده؟. یعنی فرق بین احتیاط و انفعال، و عقلانیت و عادت رو بشناسیم.

در عمل، کار فکری معمولا با حرکت‌های بزرگ شروع نمی‌شه. با یک تعریف مجدد شروع می‌شه (یعنی مفاهیم رو از حالت مبهم و عادت‌شده دربیاریم)، با شفاف کردن یک مفهوم، با دقیق گفتن یک جمله. با این که به جای همراستا شدن کامل با فضا، گاهی سعی کنیم خود فضا رو کمی جابه‌جا کنیم. با فکر کردن و فکر کردن رو قابل دیدن کردن، البته نه با دعوا و قهر.

به همین دلیله که کار فکری معمولا از یک سوال شروع می‌شه، نه از یک پیشنهاد.
یعنی وقتی می‌گن «ریسکه»، بپرسیم: ریسک برای کی؟ مالی؟ اعتباری؟ شغلی؟ کوتاه‌مدت یا بلندمدت؟. خیلی وقت‌ها «ریسک» فقط یعنی «برای من دردسر داره».
وقتی می‌گن «الان اولویت نیست»، بپرسیم: اولویت نسبت به چی؟ بر اساس کدوم معیار؟ برای کدوم بازه‌ی زمانی؟. نه اینکه جمله به عنوان مهر سکوت استفاده بشه.
وقتی می‌گن «همه موافقن»، بپرسیم: همه دقیقا کیا؟ در چه سطحی؟ با چه میزان اطلاعات؟. چون «همه» اغلب یعنی «چند نفر که صداشون بلنده».

کار فکری کار راحتی نیست. حتی بعیده محبوبیت هم بیاره. اما کمک می‌کنه هم آدم در وضع موجود حل نشه و هم تصمیم‌های غلطی که به نظر درست میان، گرفته نشه. و خیلی وقت‌ها هم دقیقا به همین خاطر، فضا رو کمی ناآرام می‌کنه. چون چیزهایی رو شفاف می‌کنه که قبلا با ابهام راحت‌تر بودن.

به نظرم مهم نیست که فضا سخت بشه،
اما بدون سئوال،
فضا خودش تصمیم می‌گیره.

برچسب ها: