این روزها، بیشتر از هر چیز، دارم به این فکر میکنم که ما در موقعیتهای بحرانی چطور فکر میکنیم، استدلال میکنیم و تصمیم میگیریم.
اینکه چطور انتخاب میکنیم چه چیزی برامون مهمتره.
اینکه چطور برای نتیجهای که از قبل دوست داریم، استدلال میسازیم.
اینکه چطور معنای واژهها و تعریفِ چیزها رو جابجا میکنیم تا موضعمون موجهتر به نظر برسه.
و اینکه چطور بعضی وقتها انقدر در اثبات ادعای خودمون جلو میریم که دیگه نه واقعیت رو میبینیم، نه هزینهای رو که خودمون یا دیگران بابتش میدن.
یکی از چیزهایی که این روزها برای من پررنگتر شده، اینه که بحران فقط آدمها رو دوقطبی نمیکنه، آدمها رو به سمت سادهسازی هم هل میده.
انگار همهچیز خیلی زود تبدیل میشه به دوگانههای راحتفهم:
حق و باطل
شجاعت و ترس
وطندوستی و خیانت
مقاومت و تسلیم
و دقیقا همینجاست که فکر کردن سختتر، اما ضروریتر میشه.
به نظرم مسئله این نیست که آدمها لزوما دروغ میگن، منفعت و وابستگی دارن یا حتی برای حرفهاشون اسپانسر دارن.
مسئله اینه که انقدر درگیر دفاع از نتیجهی مطلوب خودمون میشیم که دیگه متوجه نمیشیم کجا معنای واژهها رو دستکاری کردیم، کجا مرزهای اخلاقی رو جابجا کردیم، و کجا داریم هزینهای رو نادیده میگیریم که قراره خودمون یا دیگران بپردازن.
و این فقط مسئلهی سیاست هم نیست.
شاید در نهایت، ما تاثیر ملموسی در روندهای سیاسی نداشته باشیم.
اما در سازمانها، در مدیریت، در تصمیمگیریهای روزمره، در استخدام، در اخراج، در تحلیل بحران و در قضاوت دربارهی آدمها هم میشه همین مکانیزم رو دید.
ما اغلب فکر میکنیم داریم «تحلیل» میکنیم،
در حالی که خیلی وقتها فقط داریم از موضعی که از قبل انتخاب کردیم، دفاع میکنیم.
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که این روزها خود من باید دوباره یاد بگیرم، این باشه که
قبل از مطمئن حرف زدن، از خودم بپرسم که آیا واقعا دارم واقعیت رو میبینم؟
یا فقط دارم برای نتیجهی مطلوب خودم، زبان و منطق میسازم؟
با علاقهای عمیق به ساختن و رشد دادن کسبوکارها، تلاش من همیشه بر ایجاد ارزش پایدار متمرکز بوده است. در مسیر حرفهایام، موقعیتهای شغلی متنوعی را تجربه کردهام تا دید جامعتری نسبت به رشد سازمانی و تصمیمسازی مدیریتی پیدا کنم. در حال حاضر به عنوان مدیر ارشد مارکتینگ در دیجیکالا مشغول به فعالیت هستم.
اینکه چطور انتخاب میکنیم چه چیزی برامون مهمتره.
اینکه چطور برای نتیجهای که از قبل دوست داریم، استدلال میسازیم.
اینکه چطور معنای واژهها و تعریفِ چیزها رو جابجا میکنیم تا موضعمون موجهتر به نظر برسه.
و اینکه چطور بعضی وقتها انقدر در اثبات ادعای خودمون جلو میریم که دیگه نه واقعیت رو میبینیم، نه هزینهای رو که خودمون یا دیگران بابتش میدن.
یکی از چیزهایی که این روزها برای من پررنگتر شده، اینه که بحران فقط آدمها رو دوقطبی نمیکنه، آدمها رو به سمت سادهسازی هم هل میده.
انگار همهچیز خیلی زود تبدیل میشه به دوگانههای راحتفهم:
حق و باطل
شجاعت و ترس
وطندوستی و خیانت
مقاومت و تسلیم
و دقیقا همینجاست که فکر کردن سختتر، اما ضروریتر میشه.
به نظرم مسئله این نیست که آدمها لزوما دروغ میگن، منفعت و وابستگی دارن یا حتی برای حرفهاشون اسپانسر دارن.
مسئله اینه که انقدر درگیر دفاع از نتیجهی مطلوب خودمون میشیم که دیگه متوجه نمیشیم کجا معنای واژهها رو دستکاری کردیم، کجا مرزهای اخلاقی رو جابجا کردیم، و کجا داریم هزینهای رو نادیده میگیریم که قراره خودمون یا دیگران بپردازن.
و این فقط مسئلهی سیاست هم نیست.
شاید در نهایت، ما تاثیر ملموسی در روندهای سیاسی نداشته باشیم.
اما در سازمانها، در مدیریت، در تصمیمگیریهای روزمره، در استخدام، در اخراج، در تحلیل بحران و در قضاوت دربارهی آدمها هم میشه همین مکانیزم رو دید.
ما اغلب فکر میکنیم داریم «تحلیل» میکنیم،
در حالی که خیلی وقتها فقط داریم از موضعی که از قبل انتخاب کردیم، دفاع میکنیم.
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که این روزها خود من باید دوباره یاد بگیرم، این باشه که
قبل از مطمئن حرف زدن، از خودم بپرسم که آیا واقعا دارم واقعیت رو میبینم؟
یا فقط دارم برای نتیجهی مطلوب خودم، زبان و منطق میسازم؟